داستان

نیروانا

داستانک نیروانا از محمد علی‌نوری

پیرزن تنها و عبوس، هر بار که توپ‌مان توی حیاطش می‌افتاد، پاره‌شده‌اش را تحویل‌مان می‌داد. این بهار اما مهربانش کرده بود. در را باز می‌کرد که خودمان توپ را  برداریم. حتی ظهرها یک کاسه توت شیرین هم مهمان‌مان می‌کرد.

این بار اما به بهانه توت، توپ را انداخته بودیم. هر چه در زدیم افاقه نکرد. از پیرزن خبری نبود. هر طور شده بالاخره در را باز کردیم. پیرزن پله‌ها را به عقب افتاده بود. توپ، توی خون و توت، خشکش زده بود، نور توی خون.

محمد علی نوری

نوزدهم خرداد ۴۰۵