داستان

گلوی آهو

داستان گلوی آهو از محمد علی‌نوری

 از پشت پرده صدای تشویق را می‌شنیدم، بالاخره نوبت من شد.  نوبت رمانِ «خاطرات یک ساطور». باید می‌نشستم در مقابل حضار و در مورد دلایل موفقیت این رمان به سوال روزنامه‌نگاران و خبرنگاران پاسخ می‌دادم:  «ایده‌ی اولیه‌ی این رمان از کجا سرچشمه گرفته است؟ شخصیت‌های این رمان، تجربی بودند یا خیالی؟ علت استقبال چشم‌گیر جشنواره‌های بین‌المللی را از این کتاب در چه می‌دانید؟…»، فلش‌های پی‌درپیِ دوربین‌ها، سوال پشت سوال، عکس پشت عکس.

     بارها از قرار گرفتن در این موقعیت فرار کرده بودم اما طفره رفتن دیگر فایده نداشت. یا باید یکبار برای همیشه قید همه چیز را می‌زدم و نویسنده‌ی واقعی این رمان را معرفی می‌کردم یا نویسندگی این رمان را گردن می‌گرفتم و از بی‌آبروییِ ابدی فرار می‌کردم. من سال‌ها شهرت کتابی را با خودم حمل می‌کردم که نویسنده‌اش، مرده بود.

     آقای ساطورِ این رمان، سال‌ها هم‌اتاقی من بود. در غسالخانه‌ی آرامستانِ بزرگ شهر، همکار بودیم. نویسنده‌ای چیره‌دست و بی‌نام‌و‌نشان که تنها برای خودش می‌نوشت. همیشه در خوابگاه بود. نه کسی به ملاقاتش می‌آمد . نه برای ملاقات کسی به سفر می‌رفت. لاله‌ای واژگون را می‌ماند که در دشتی تنها، خودجوش روییده بود. اصل و نسبش را فقط نور می‌دانست و خاک و آب.

     یکبار که در حال نوشتن اشک می‌ریخت، خودم را کنار تختش رساندم. با اصرار پذیرفت که بالاخره برایم نوشته‌اش را بخواند. خاطرات یک ساطور بود. بدون اینکه سوالی بپرسم همراه نوشته‌هایش شدم. ساطوری در سردرگمیِ تکه‌تکه‌کردنِ استخوان‌ها. مردد بین پذیرفتن نقشی که جبر برایش تعیین کرده بود یا رها کردنِ همیشگیِ ظلمی که به اجبار به حیات می‌کرد. گویی که خاطراتِ خودش باشد.

     شنونده‌ای لال شده بودم که می‌خواست بداند آقای ساطور سرانجام چه خواهد کرد. یک نفر شبیه خودش. همین هم دلیل شده بود که هر فصلی را که تمام می‌کرد برای من بخواند. می‌خندیدیم و می‌گریستیم‌ . سکوت می‌کردیم و فریاد می‌زدیم.

     فصل آخر رسیده بود. از پشت بام می‌شد در دورترها، همزمان، کوه و جنگل و دریا را دید. هشت طبقه بالاتر از زمین. می‌خواست آخرین فصل را آنجا تمام کنیم‌. جایی که باد کلماتش را به تمام دنیا برساند. قصدش را می‌دانستم اما منصرفش نکردم. به رسالتش، مجابم کرده بود. خط آخر را خواند و خودش را در آسمان رها کرد. قطره‌های خون چون شبنم، پاشید بر گلبرگِ پیاده‌رو.

     از پشت پرده صدای تشویق را می‌شنیدم، بالاخره نوبت من شد. فصل آخر کتاب، مناظره‌ی لبه‌ی فولادی ساطور بود و گلوی ابریشمی آهو. نمی‌خواست برای این سلاخی انتخاب شود. قصاب ساطور را از قلاب پایین آورد. دستی به لبه‌‌اش کشید و پرتش کرد توی زباله‌دان. خودش را به نبریدن زده بود.

     پرده کنار رفت و خودم را تلو‌تلو‌خوران به پشت تریبون رساندم. خشکی گلویم را با لیوان آب، تر کردم و همان پاسخ‌هایی را دادم که چشم‌های بیرون‌زده‌ی منتظرِ حضار می‌خواست. صدای تشویق و خنده‌های کش‌دار، سالن را پر کرد. همایش تمام شد.

     من نمی‌دانستم او را نجات داده‌ام یا کشته‌ام. او نمی‌دانست من را اسیر کرده است یا آزاد.

    من، آقای ساطور.

    آقای ساطور، من.

 

گلوی آهو

محمد علی‌نوری