داستان

ابوعطا

داستان ابوعطا از محمد علی‌نوری

مادربزرگ دو عدد توت خشک از پیاله برداشت، استکان کمر باریک را به لبانش نزدیک کرد و گفت: دلتنگی هم مثل نان، قد می‌کشد. من هفت سال بیشتر نداشتم. پدرم یک عطاری داشت نبش بازار مسگرها. هفته‌ای یکبار  اجازه داشتم به حجره‌اش بروم. البته که مادرم توران این قانون ناجوانمردانه را گذاشته بود. می‌گفت بازار، مردانه است. جای آهن است و آهن‌کوب. زن، گلابِ خانه است؛ گلابدان خانه است. من اما بازار که جانم بود، به هر شیونی که شد تنها به یک عصر، قانعشان کردم. آن هم عصر پنجشنبه‌ها. پیاده‌روها شلوغ‌تر بود. آدم‌های بیشتری را می‌دیدم. صدای بازار شنیدنی‌تر بود. رنگ‌ها. عطرها‌. روزها را برای رسیدن به پنجشنبه می‌شمردم. توی مدرسه مشق می‌نوشتم که بهانه دست پدر ندهم و با خیال راحت بازار را تماشا کنم. که دلم جای دیگری نمانده باشد. ظهر پنجشنبه میعادگاه من بود.

    کوبه‌ی در که به صدا در می‌آمد من بال در می‌آوردم. می‌پریدم توی هشتی. پدر همیشه با دست پر به خانه برمی‌گشت. باری که به اندازه‌ی زورم بود را از دست پدر می‌گرفتم و تا لب حوض می‌کشاندم. پیش از نهار، وضو می‌گرفت. آفتابه‌ی مسی پر از آب، سنگین بود، اما نه سنگین‌تر از توان پنجشنبه‌ی من. کاسه‌ی دست‌های پدر را پر از آب می‌کردم. صدا که می‌کرد توران، می‌دانستم می‌خواهد به مادر بگوید: بجنب خانم، سفره را بیانداز ایوان، عصر بازار لگد می‌زند، باید الساعه برگردم حجره. بعد آب را پخش می‌کرد روی صورتش. شراره‌‌های آب پخش می‌شد توی حیاط. می‌ریخت روی آبی کاشی. می‌ریخت روی سرخی شمعدانی. صورتش نورانی می‌شد. پنجشنبه‌ها پدر پیامبر بود.

    به نماز که می‌ایستاد تا آخر تماشایش می‌کردم. صدایش نرم می‌شد. همینطور ابروهایش. همینطور پاهایش، شانه‌هایش. رعیتی می‌شد که از نافرمانی در برابر اربابش پشیمان باشد. از سجده‌ی آخر که کمر راست می‌کرد، مرا می‌گذاشت روی صندلی پاهاش. یک سکه می‌گذاشت کف دستم و می‌گفت :" قلک خدیجه خالی نباشه. حجره امروز مبارکه. قدم دخترم برکته". این جمله را که می‌شنفتم دیگر لازم نداشتم چیزی بشنوم. اجازه‌ی پنجشنبه‌ی بازار، باز هم داده شده بود. مابقی حرف‌های پدر به گوشم نمی‌رسید. پخش می‌شد توی هوا. توی روشنی اتاق. پنجشنبه‌ها، اتاق پدر، بهشت بود.

    سفره‌ی نهار که پهن می‌شد. لقمه‌ی اول، لقمه‌ی آخرم بود. می‌پریدم توی اتاق مادر، چهارگوش بقچه را باز می‌کردم روی لاکیِ فرش. پیراهن سفید با گل‌های فیروزه‌ای، پیراهن سبز با گل‌های زرد، چهارخانه‌ی عنابی، راه‌راهی حنایی، انبوهی از نقش و نگار ترنج و بته‌جقه‌های ریز و درشت. پیش از پدر روی آجر پله‌ها آماده‌ی رفتن بودم. چارچرخه‌ی تکیه‌داده به دیوار را به کوچه می‌کشاند. کیسه و بطر‌ی‌های عرق و ادویه را طوری رویش می‌چید که جای مناسب برای نشستن من آماده کند. جایی مناسب میان عطر نعنا و بابونه. جایی میان زعفران و دارچین و زنجبیل. تختی میان گل‌ها. چارچرخه که راه می‌افتاد و از کوچه‌ها می‌گذشت، اریکه‌ای بود که ملکه‌ای را با خود می‌برد و عابران، پیروانی که برایش کل می‌کشیدند و دست تکان می‌دادند. پنجشنبه‌ها کوچه و محله، قصر بود.

    بازار از میوه‌ها شروع می‌شد، از سبزی‌ها. میوه‌های ترش. میوه های شیرین. رسیده‌ها. کال‌ها. صدای حیدر را از بین آن همه جمعیت خوب می‌شناختم. بازار را می‌گرفت روی سرش. فروشنده‌ی بدون حجره بود. هوار می‌کشید تا بارش را ببینند. رفیق گرمابه و گلستان پدرم بود. چند متری‌اش که می‌رسیدیم، دست می‌برد توی گونی‌ای که پشتش نشسته بود و می‌آمد جلو و مشتش را خالی می‌کرد روی دامنم. لامذهب در مشتش یک گونی فندق جا می‌گرفت. دامنم پر می‌شد. سرم را که دست می‌کشید، پروانه می‌شدم‌. بعد‌ها که از درخت گردو پرت شد و مرد، بازار چهل روز سیاه‌پوش شده بود. آوازخوان بازار مرده بود.

    چارچرخ می‌رفت و من می‌رفتم. درودگرها، لحاف‌دوزها، خراط‌ها، خیاط‌ها، خباط‌ها، نمد‌کوب‌ها، شیشه‌گرها. هر حجره برایم یک قلمرو تازه بود. سرزمینی که هیچ انسانی پایش به آنجا باز نشده بود. بکر و دست نخورده. بزمی بر پا بود. دلم می‌خواست بازار را بغل کنم.

    به سقاخانه که می‌رسید پنجه می‌کرد به پنجره‌فولاد و سرش را می‌انداخت پایین. سقاخانه تنها پنجره‌ای بود که آن‌طرفش آسمان نداشت. دیوار بود و سنگ. شمعی می‌سوزاند و زیر لب با خودش کلنجار می‌رفت. آنقدر که شانه‌هایش می‌لرزید. خیلی دلم می‌خواست بدانم با خودش چه می‌گفت که اشک تمام صورتش را پر می‌کرد. پنجشنبه‌ها سقاخانه، ابر بهار بود.

    نرسیده به حجره چاق‌سلامتی‌ها شروع می‌شد. پدرم جوان‌تر از همسایه‌هایش بود. خوش‌معاشرت بود و خوش‌مشرب. زود خودش را توی دل بزرگ‌ترهای بازار جا کرده بود. برای ریش‌سفید‌ها تا کمر خم می‌شد. اجازه نمی‌داد کسی به پایش بلند شود. برایش کلاه از سر برمی‌داشتند. به حجره که می‌رسید برای باز کردن در، از آسمان، اذن دخول می‌گرفت. گویی که می‌خواست به حرم وارد شود.

    بار ادویه و عرقیجات را از روی چارچرخ خالی که می‌کرد یک کاسه آب می‌ریخت جلوی در، زیر پای عابران. می‌گفت: آب پاکی می‌آورد، روشنی می‌بخشد. بعد مرا می‌نشاند کنارش. گرامافون را مهیا می‌کرد. سوزن صفحه را به ابتدا می‌برد و صدای تار و ابوعطا، عطاری را پر می‌کرد. عطاری پدر، پنجشنبه‌ها رنگین‌کمان موسیقی و عطر و رنگ بود.

    مادربزرگ آهی کشید و استکان کمر باریک شاه‌نشانش را توی نعلبکی گل‌سرخی گذاشت و رفت توی اتاقش و در را بست. نمی‌توانست دیگر ادامه بدهد. آپارتمان برایش زندان بود. آسانسور برایش شکنجه‌گاه بود. هیچ وقت به بالکن نمی‌رفت. یاد گرفته بود از زمین به آسمان نگاه کند. اینکه از طبقه‌ی هشتم به پایین نگاه کند برایش لطفی نداشت. دلش همسایه می‌خواست. خانه‌ی بدون حیاط برایش معنی نداشت. حیاط بدون حوض. حوض بدون ماهی. ماهی. ماهی سرخ.

محمد علی‌نوری

بیست‌وشش اردیبهشت هزاروچهارصدوپنج