به سایه ای که ناگزیر است
همواره مرا همراهی کند فکر می کنم
به بوسه های اتفاق نیفتاده ی روی لبم
به دستهام
که بیش از حجم جیب هایش
به کشف سرزمین های ناشناخته
برنخاسته است
چیزهای زیادی هم هست
که از آنها سر در نمی آورم
از پرندگانی
که سیم برق را
به شاخه ی درختان ترجیح می دهند
از ریل هایی
که به مقصد نرسیده
چمدان هایشان را
از مسیر خارج می کنند
چیزهایی در ما هست که از رفتن
چیزهایی در جهان هست که از رسیدن
محروم مان می کند
از سرویس کارخانه که پیاده شوم
صدای کفش هایم را
در شهر جا خواهم گذاشت
شاید بتواند
تا طلوع خورشید
خودش را از مرزها خارج کند
شعری از کتاب پرنده اگر برگردیم
محمد علینوری
انتشارات آرادمان
