در ستایش تنهایی
تنهایی در بین جماعتی از آدمها بزرگتر است، یا در یک اتاق تنها؟
تنهایی وقتی که با صدای بلند میخندی در حدی که داری اشک میریزی، عمیق تر است یا وقتی که در سکوت فرو رفته ای؟
تنهایی یار آدمیست یا غارتگر؟
تا به حال غلت خوردن بوتهای تنها و جدا شده از ریشهاش را در کویر دیده ای؟ دارد از تنهایی از حرارت بالای شنزار فرار میکند یا دارد تنهایی رقصکنان، آفتاب میگیرد؟
دریا چطور؟ با این همه قطره ی آب، این همه ماهی، این همه مرجان، تنهاست؟ یا وقتی که تنهاست، بی حرکت و بی صداست؟
میبینی این همه تنهایی را؟ در هر شکاف و روزنه که سر فرو ببری تنهایی چون آسمان، بالای سرت گسترده است و فرار از آن محال. از کجای ماجرای تکامل این چنین از تنهایی ترسیدیم که از همان اول، ناگزیر بودیم به دوش کشیدنش؟ در ماجرای تکامل، کدام جانور، ترس تنهایی را در پوست ما جا گذاشت؟ در مقابل تنهایی چه بود که منقرض شد و ما با این غول بی شاخ و دم تنها ماندیم؟
اوج بلاغت ختم میشود به پذیرش تنها بودن، تنها بودن از بالا، تنها بودن از پایین، تنها بودن از چپ، تنها بودن از راست، تنها بودن از مقابل، تنها بودن از پشت سر، که انسان مادامی که آرزویی در دلش میپروراند تنهاست و حقیقت این است که آدم بی آرزو مرده ست.
آدمی شبی که از رنج بیهمزبانی و بیهمآغوشی به پوست و لباسش پناه برده است، شب بیرون آمدنش از تخم بزرگ ملال است. شب پایان آرزوی پروازش است. شب معراج انسان است از خودش به خودش. شب مشاهدهی بیواسطهی جهان است، که پیش از این، ازدحام و آلودگی هیجانات و صدای متعفن شهر و زرق و برق زیورآلات و مه غلیظ شهوت، انسان را از مشاهده آن محروم کرده بود. انسان هیچ وقت در طول عمرش تجربه تنها نبودن را نداشته است، دستکم یا در هیپنوتیزم رنگ ها، سایه ی تیرهی تنهایی را ندیده یا در رنگ آبی خیال آنقدر غرق بوده که آن را نادیده گرفته است.
تنهایی غم انگیز نیست، گریه نمیکند، شاد نیست، نمیرقصد.تنهایی هواست که دیده نمیشود ولی هست و اگر نباشد نمیشود نفس کشید و نمیشود بدون آن زنده ماند. تنهایی چشمهای زندگیست. دستهای زندگیست. پاهای زندگیست که ما را راه میبرد. عطر و صدای زندگیست که ما را بزرگ میکند. هر لحظه که در حال فرار و کتمان آنیم داریم دندان هایش را تیز میکنیم و اورا به مبارزه میخوانیم که هیچ انسانی را توان مبارزه در گود تنهایی نیست.
باید پیش از هر چیزی آدمی میآموخت که در پهنهی تاریک کیهان موجود دو پای تنهایی است که از موجودی تنها، تنها به دنیا میاید و تنها میمیرد و تنها رسالتش این بوده که مادامی که نفس میکشد باید صبحها خروسخوان تنهاییش را از خواب بیدار کند، صورتش را بشورد، موهایش را شانه بکشد، بهترین لباسها را تنش کند، در آغوشش بکشد و تا میتواند خوشحالش کند و شبها که روی مبل خوابش برد دست بیاندازد به بالینش و او را در بسترش بیاراید.
تنهایی موجودی زنده است که پا به پای ما حرکت میکند و مدام دارد با ما حرف میزند که نه میشود آنرا با کسی تقسیم کرد نه کسی میتواند آنرا از انسان بگیرد.حقیقتا چنین موجودی وفادار تنها مستحق ستایش است نه نکوهش. تنهایی زیباست و زیبایی تنها.
محمد علینوری
در استقبال پاییز هزاروچهارصد و سه
