محمد علی‌نوری
داستان

نیروانا

پیرزن تنها و عبوس، هر بار که توپ‌مان توی حیاطش می‌افتاد، پاره‌شده‌اش را تحویل‌مان می‌داد. این بهار اما مهربانش کرده بود. در را باز می‌کرد که خودمان توپ را  برداریم. حتی ظهرها یک کاسه توت شیرین هم مهمان‌مان می‌کرد.این بار اما به بهانه توت، توپ را انداخته بودیم. هر چه در زدیم

محمد علی‌نوری
شعر

پرنده اگر برگردیم و درخت نباشد چه؟

پرنده اگر برگردیم و درخت نباشد چه؟ نگاه‌مان را به کجا بی‌آویزیم؟ برگردیم و اگر ابر نباشد چرک رخت‌هایمان را به که بسپاریم؟ برگشتیم اگر خاک دست‌هایمان را نگرفت؟.بر نمی‌گردم و پناه می‌برم به هوایی که همه جا هست به لکه‌ی نشسته روی شیشه‌ها به سکوت پرده‌ها. پناه می‌برم به زبانم که بی

محمد علی‌نوری
شعر

مادر

_مادر…مادر…مادر…–جانم محمد علی دست بردار از سرم دارم برای غذای شب مشت پاک می‌کنم چیزی برای خوردن نداریم. من اما سیر شدم دیگر و مشت بود آنچه را که باید می‌خوردم. آری مشت انگشت‌های تنیده در هم یکی در پس دیگری بزرگتر کنار کوچکتر همین که همیشه خودش را می‌کوبد همین که

محمد علی‌نوری
شعر

سایه

به سایه‌ای که ناگزیر است همواره مرا همراهی کند فکر می‌کنم به بوسه‌های اتفاق نیفتاده‌ی روی لبم به دست‌هام که بیش از حجم جیب‌هایش به کشف سرزمین‌های ناشناخته برنخاسته است چیزهای زیادی هم هست که از آن‌ها سر در نمی‌آورم از پرندگانی که سیم برق را به شاخه‌ی درختان ترجیح می‌دهند از ریل